لطیف..
ديوارهاي مقوائي
لطیف هلمت
۱
تا گيسوان افق نسوخت
تا درخت و سنگ
چشمه و رود
گُل و شاخه
همگي
شعلهور نشدند
در زير باران باروت،
نميدانستم
اخگر: ترانه ميشود
و شعر:
دشنهاي در دست سوار درون گردباد و..
فرو ميريزد ديوارها را..!
۲
اي نازنين اين شهر!
تو در دهانم هستي..
همچو بوسه
در چشمانم هستي..
همچو مردمكان.
در خونم جريان داري..
همچو رنگ.
ميان دستانم هستي..
همچو تفنگ
تو در تنم جاي داري
همچو تمامي خونها و رگها..
اي نازنين اين شهر..!
۳
كلّهام چشمهي عصر هنگامي ست
لبريز از ستارههاي اخگر
كلّهام زخم و
جنگليست از چاقو..!
ترجمه: کریم تاقانه
+ نوشته شده در Tue 17 Feb 2009 ساعت 20:56 توسط كـریــم تــاقــانـه
|
" ئهوهی که دوێنێ نووسیم، ئهمڕۆ نایخوێنمهوه و سبهینێیش ئهمه ناخوێنمهوه. من دهنووسم ههتا دهستم بجووڵێنم، بیرم ههر خۆی بۆ خۆی دهجووڵێ؛ دهنووسم ههتا سهعاتێکی بێخهوی بکوژم." دوکتۆر گلاس