ديوارهاي مقوائي

 

 لطیف هلمت

 

۱

 

تا گيسوان افق نسوخت
تا درخت و سنگ
چشمه و رود
گُل و شاخه‎
همگي
شعله‎ور نشدند
در زير باران باروت،
نمي‎دانستم
اخگر: ترانه مي‎شود
و شعر:

 دشنه‎اي در دست سوار درون گردباد و..
فرو مي‎ريزد ديوارها را..!

 

۲

 

اي نازنين اين شهر!
تو در دهانم هستي..
همچو بوسه
در چشمانم هستي..
همچو مردمكان.
در خونم جريان داري..
همچو رنگ.
ميان دستانم هستي..
همچو تفنگ
تو در تنم جاي داري
همچو تمامي خونها و رگ‎ها..
اي نازنين اين شهر..!

 

۳

 

كلّه‎‎ام چشمه‎ي عصر هنگامي ست
لبريز از ستاره‎هاي اخگر
كلّه‎‎ام زخم و
جنگلي‎ست‎ از چاقو..!



 

ترجمه: کریم تاقانه