از اشعار لطیف هلمت

 

سوراخ سوزن

 

1

 

صدها ستاره از آن آیینه‌ی کوچک

می‌گذرد.

عجب! که این سرزمین بزرگ

در مقابل کله‌ی من

سوراخ سوزنی شده‌است!

 

**

 

2

 

شعر هر شب کبوتری می‌شود بس سپید

و پلک چشمانم را غلغلک می‌دهد و می‌گوید:

- می‌روم.

- به کجا عزیز دلم..

ای پرنده‌ی دهان مملو از رود آواز..؟

- به آن شهری که بار اول

کلمه‌ را در آنجا بر زبان آوردی..

نامه‌ای نداری..؟ برای کسی.. دوستی..؟

- چرا.. نوشته‌ام در مردمکان چشمانم دو نامه‌ را.

یکی از آن را ببر

برای روان سبز مادرم و

دیگری را برای کودکی که نمی‌شناسمش و

خورشید را هنوز را ندیده‌است!..

 

ترجمه: کریم تاقانه‌