سوراخ سوزن..
از اشعار لطیف هلمت
سوراخ سوزن
1
صدها ستاره از آن آیینهی کوچک
میگذرد.
عجب! که این سرزمین بزرگ
در مقابل کلهی من
سوراخ سوزنی شدهاست!
**
2
شعر هر شب کبوتری میشود بس سپید
و پلک چشمانم را غلغلک میدهد و میگوید:
- میروم.
- به کجا عزیز دلم..
ای پرندهی دهان مملو از رود آواز..؟
- به آن شهری که بار اول
کلمه را در آنجا بر زبان آوردی..
نامهای نداری..؟ برای کسی.. دوستی..؟
- چرا.. نوشتهام در مردمکان چشمانم دو نامه را.
یکی از آن را ببر
برای روان سبز مادرم و
دیگری را برای کودکی که نمیشناسمش و
خورشید را هنوز را ندیدهاست!..
ترجمه: کریم تاقانه
+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008 ساعت 20:14 توسط كـریــم تــاقــانـه
|
" ئهوهی که دوێنێ نووسیم، ئهمڕۆ نایخوێنمهوه و سبهینێیش ئهمه ناخوێنمهوه. من دهنووسم ههتا دهستم بجووڵێنم، بیرم ههر خۆی بۆ خۆی دهجووڵێ؛ دهنووسم ههتا سهعاتێکی بێخهوی بکوژم." دوکتۆر گلاس