سه داستان كوتاه

همواره‌ توی چمدانش زندگی می كرد!

از: رئوف بیگرد

ترجمه از كوردی: كریم تاقانه

‌

(تقدیم به دوست عزیزم جلیل الیاسی!)

 

* ((رئوف بیگرد)) در سال 1944 میلادی در شهر كركوك چشم به جهان گشود. در سلیمانیه تحصیلاتش را به پایان رساند و ‌‌آموزگار ابتدایی شد. در ابتدای دهه‌‌ی هفتاد میلادی به طور جدی به داستان نویسی روی ‌‌آورد.

((رئوف بیگرد)) ‌‌آثار عدیدی را به چاپ رسانده‌است. ((بیگرد)) اینك در سلیمانیه زندگی می‌كند و به كار نویسندگی مشغول است..


1ـ نویسنده

 چراغی كم نور، مركبی كم رنگ، قلم خودنویسی نوك‌كج كه مرتب می‌ایستاد، چند قطعه ورق خاكستری رنگ چین‌ و چروك شده، همه امید فقیرانه‌ی شب‌هایش بود. هنگام نوشتن، چراغ تبدیل می‌شد به خورشیدی، قلم به نیزه، مركب به خون شهید، ورق به برگ درخت و خودش نیز سلطان جهان...


2ـ چمدان

‌‌آنگاه‌ كه اینجا بود، همواره توی چمدانش می‌زیست. و ‌‌آنگهی كه عازم خارج شد، پایتخت‌ها و شهرهای زیبایی را دید، گالری‌ها و دانشگاههای بسیاری را مشاهده كرد. اما وقتی كه به اینجا بازگشت، هنوز اندرون جامه‌دان خصوصی‌اش بیرون نیامده‌بود.


3ـ پدر

تا وقتیكه در حیات بود، ‌‌خانه آرام و كار همچون ساعت پیش می‌رفت. در تالار، ‌‌روی صندلی‌ای می‌نشست، فرمان شاهانه می‌داد و اوامرش بلافاصله به اجرا در می‌‌‌‌آمد. دار فانی را كه وداع گفت، صندلی از میان برداشته شد، كارهای خانه ایستاد و بچه‌ها نامه‌‌ی از خود بزرگترها را نمی‌خواندند. ناچار صندلی را روزی به جای خودش برگرداندند، مثل سابق احساس آسودگی خاطر كردند. چشم‌های پدر از میان صندلی برایشان درخشیدن می‌گرفت. سپیده‌دمان چشمانشان را به صندلی می‌دوختند و فرمان روز نو را از او می‌گرفتند و كارهاشان بازهم همچون ساعت رو به راه می‌شد.

 منبع:

مجموعه داستان (كوچه= كۆڵان)